العلامة المجلسي
1329
حياة القلوب ( فارسي )
شخصي را مىخواست كه به كارى فرستد ، به قاضى فرمود : مرد ثقهء معتمدى را طلب كن كه به آن كار بفرستم . قاضى گفت : كسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم . پس برادر خود را طلبيد وتكليف آن امر به أو نمود وأو ابا كرد وگفت : من زنم را تنها نمىتوانم گذاشت . قاضى بسيار اهتمام كرد ومبالغه نمود ، چون مضطر شد گفت : اى برادر ! من به هيچ چيز تعلق واهتمام ندارم مثل زن خود وخاطرم به أو بسيار متعلق است ، پس تو خليفهء من باش در امر أو وبه أمور أو برس وكارهاى أو را بساز تا من برگردم . قاضى قبول كرد وبرادرش بيرون رفت وآن زن از رفتن شوهر راضى نبود . پس قاضى به مقتضاى وصيت برادر مكرر به نزد آن زن مىآمد واز حوائج أو سؤال مىنمود وبه كارهاى أو اقدام مىنمود تا آنكه محبت آن زن بر أو غالب شد وأو را تكليف زنا كرد وآن زن امتناع وابا كرد ، پس قاضى سوگند ياد كرد كه : اگر قبول نمىكنى من به پادشاه مىگويم كه اين زن زنا كرده است . گفت : آنچه مىخواهى بكن كه من دست از دامن عفّت خود بر نمىدارم . چون قاضى از قبول أو مأيوس شد از خوف رسوائى خود به نزد پادشاه رفت وگفت : زن برادرم زنا كرده است ونزد من ثابت شده است . پادشاه گفت : أو را سنگسار كن . پس آمد به نزد آن زن وگفت : پادشاه مرا امر كرده است كه تو را سنگسار نمايم ، اگر قبول كنى مىگذرانم والّا تو را سنگسار مىكنم . گفت : من أجابت تو نمىكنم ، آنچه خواهى بكن . پس قاضى مردم را خبر كرد وآن زن را به صحرا برد وگودى كند وأو را سنگسار كرد تا وقتي كه گمان كرد أو مرده است بازگشت ، ودر زن رمقى مانده بود ، چون شب شد حركت كرد واز گود بيرون آمد وبر روى خود راه مىرفت وخود را مىكشيد تا به ديرى رسيد كه در آنجا ديراني مىبود ، بر در آن دير خوابيد تا صبح شد ، چون ديراني در را گشود آن زن را ديد ، از قصهء أو سؤال نمود ، زن قصهء خود را به أو گفت .